::
وقتی از من پرسیدند آیا اشکی برای ندامت نداری ؟ با غروری شکسته گفتم:
می خواهم با تو سخنی بگویم و به تو گفتم که خواهان دیدار با تو هستم، اما تو حتی
در لحظه ی دیدار نپرسیدی سخنت چیست و آسوده از کنار من گذشتی آنگاه
فریاد بلندی زدم و گفتم:
وقتی از تو جدا شدم در لحظه ی دیدار اشکی نریختم زیرا تمام
اشکهایم را برای به دست آوردنت ریختم و اشکهایم همه یخ
شدند با حرف نگفته ی خود و سکوت تو......

--------
::موضوع مطلب
:
عشق و زندگی ,
:: نوشته شده توسط گروه سومی انلاین ساعت 03:05 ق.ظ
ویرایش شده در پنجشنبه 3 خرداد 1386 و ساعت 04:05 ق.ظ
:..:
لینك مطلب::
|
::
نظرات ()
::
راه را باید پیمود حتی اگر بیراهه باشد -
::
راه را باید پیمود حتی اگر بیراهه باشد
تا دلیلی برای انکار نماند...!!!
عزیزم به سوی تو می آیم و به بیراهه اما !!!!
برای اینکه بهانه ایی باقی نماند.....
تا آن لحظه که تو را باز ببینم نیایشم لحظه بوسه توست...

::موضوع مطلب
:
عشق و زندگی ,
:: نوشته شده توسط گروه سومی انلاین ساعت 02:05 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
:..:
لینك مطلب::
|
::
نظرات ()
::
::
تفاوت ازدواج و عشق ...
شاگردی از استادش پرسید:" عشق چست؟ "
استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی! "
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: "چه آوردی؟ "
و شاگرد با حسرت جواب داد: " هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم ."
استاد گفت: " عشق یعنی همین! "
شاگرد پرسید: " پس ازدواج چیست؟ "
استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! "
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: " به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم."
استاد باز گفت: " ازدواج هم یعنی همین.............منبع

:: وبلاگ فستیوال لینک ثابت
::موضوع مطلب
:
عشق و زندگی ,
:: نوشته شده توسط گروه سومی انلاین ساعت 01:05 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
:..:
لینك مطلب::
|
::
نظرات ()
::