تبلیغات
♥♥عشق بی انتها♂ - پست های عشق و زندگی
 
index  ||  Tutorials   || Download   ||  Tutorials2 IT  ||  Love  ||  Support   ||  Site Map  ||  Your message || News Later  || Poll || contact us  
Live Support

 

. ::  صفحه نخست

. :: پست الكترونیك

. :: نامه به مدیر سایت

. :: طراحی قالب
. :: لینكدونی سایت

. :: سفارش تبلیغات

نظرسنجی  Poll

نمره ای که شما به سایت ما می دهید چند است






لینكدونی   Popular Links

صفحات Pages :

1 2 3 4 5 6


Newsletter   خبرنامه  :: .

برای اطلاع از بروز شدن سایت و فرستادن مطالب آموزشی برای شما ایمیل خود را در خبرنامه ی سایت ثبت كنید :

 
اضافهحذف

Advert
My Friends
 
گریه نکن -
::

 

وقتی از من پرسیدند آیا اشکی برای ندامت نداری ؟ با غروری شکسته گفتم:

می خواهم با تو سخنی بگویم و به تو گفتم که خواهان دیدار با تو هستم، اما تو حتی

در لحظه ی دیدار نپرسیدی سخنت چیست و آسوده از کنار من گذشتی آنگاه

فریاد بلندی زدم و گفتم:

وقتی از تو جدا شدم در لحظه ی دیدار اشکی نریختم زیرا تمام

اشکهایم را برای به دست آوردنت ریختم و اشکهایم همه یخ

شدند با حرف نگفته ی خود و سکوت تو......

http://lovely.ir1.ir/

--------



::
موضوع مطلب :‌    عشق و زندگی ,
::
نوشته شده توسط گروه سومی انلاین ساعت 03:05 ق.ظ

  ویرایش شده در پنجشنبه 3 خرداد 1386 و ساعت 04:05 ق.ظ

 :..: لینك مطلب::  | :: نظرات () ::

 

 

 

 

 

 

 
راه را باید پیمود حتی اگر بیراهه باشد -
::

راه را باید پیمود حتی اگر بیراهه باشد 

تا دلیلی برای انکار نماند...!!!

  عزیزم به سوی تو می آیم و به بیراهه اما !!!! 

 برای اینکه بهانه ایی باقی نماند.....

تا آن لحظه که تو را باز ببینم نیایشم لحظه بوسه توست...

عشق بی انتها...



::
موضوع مطلب :‌    عشق و زندگی ,
::
نوشته شده توسط گروه سومی انلاین ساعت 02:05 ق.ظ

  ویرایش شده در - و ساعت -

 :..: لینك مطلب::  | :: نظرات () ::

 

 

 

 

 

 

 
تفاوت ازدواج و عشق ... -
::

تفاوت ازدواج و عشق ... 

شاگردی از استادش پرسید:" عشق چست؟ "
استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی! "
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: "چه آوردی؟ "
و شاگرد با حسرت جواب داد: " هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم ."
استاد گفت: " عشق یعنی همین! "

شاگرد پرسید: " پس ازدواج چیست؟ "
استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! "
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: " به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم."
استاد باز گفت: " ازدواج هم یعنی همین.............
منبع

http://esgh_b.mihanblog.com/

:: وبلاگ فستیوال لینک ثابت 

 



::
موضوع مطلب :‌    عشق و زندگی ,
::
نوشته شده توسط گروه سومی انلاین ساعت 01:05 ق.ظ

  ویرایش شده در - و ساعت -

 :..: لینك مطلب::  | :: نظرات () ::

 

 

 

 

 

 

All Rights Reserved 2005-2006 © by http://lovely.ir1.ir/  .:. Template Design by Benyamin.S -ID:Deltayesabz

   .:.:: Copyright © 2000-2006 All rights reserved.

:: Accessibility:W3C  @ Deltayesabz